در راه کلانتری ما فقط به سوسن فکر میکردیم
در تمام مسیر هیچ نفهمیدیم فیروز خان و چه میگویند
در کلانتری هم یک گوشه نشسته بودیم و با لبخندی ملیح که به لب داشتیم بر و بر به مردم نگاه میکردیم و
فقط و فقط به سوسن فکر میکردیم!
ای جوانی کجایی که یادت بخیر (البته نوجوانی)
سالها بود که این حس را تجربه نکرده بودیم! یکباره بعد از دیدن سوسن دنیا برایمان زیبا شد!
بی دلیل نیست که می گویند زندگی با عشق زیباست !
اگر عاشق باشید دیگر هیچ مشکل و فکری نمی تواند شما را از پای در بیاورد چون تمام فکر و ذکرتان
عشقتان است!
واقعا هم راست می گویند ما در ان چند دقیقه ای که از دیدن سوسن گذاشته بود تمام مصائب و مشکلات
خودمان را فراموش کرده بودیم!
دیگر اصلا مهم نبود که خاله اینا امده اند و ما جای خواب نداریم!
اصلا مهم نبود مادربزرگ هر شب زنگ میزند و میگوید سفته هایت را میگذارم اجرا!
اصلا مهم نبود هر شب قبل از رفتن به باشگاه باید برویم محل باد فتق پدربزرگمان را با داروی گیاهی مخصوص
ماساژ بدهیم!
اصلا مهم نبود خرج پذیرایی و اقامت خاله اینا افتاده گردن ما!
اصلا مهم نبود برای شرکت در عروسی دوستمان کت و شلوارمان دیگر سایزمان نیست!
اصلا مهم نبود قرار است تلگرام بزودی فیلتر شود!
اصلا مهم نبود تخم مرغ گران است!
اصلا مهم نبود مسئولین حواسشان به بدبختی ما نیست!
اصلا مهم نبود از 6 صبح تا 8 شب کار میکنیم و طبق قانون کار ماهی یک میلیون صد هزار تومان حقوق
میگیریم!
واقعا که عشق چیز فوق العاده ای است!
بد حال ادم را خوب میکند!
اگر عاشق شدید به کسی نگویید چون دست به دست میشود و به گوش مسئولین میرسد و سریعا در یک
طرح و لایه چند فوریتی عشق را هم حرام اعلام میکنند!
اینجا هر چه حال آدم را خوب کند حرام است!
بعد از انجام امور مربوط به شکایت به خانه برگشتیم!
به محض ورود سراغ سوسن را گرفتیم ! سوسن رفته بود!
ما با این حجم از عضلات با شنیدن این جمله اشک توی چشمانمان جمع شد و داشت گریه مان میگرفت!
مروارید پرسید: واقعا تو با سوسن دوست بودی؟
گفتیم: دوست ما یک روح بدیم در دو بدن!
مروارید دوباره پرسید: جاست یا فاب؟
گفتیم: وات؟ از همانهایی که به تمامیت ارضی هم کاری ندارند حالا نمیدانیم فاب میشود یا جاست!
مروارید شروع کرد به صحبت کردن در مورد عشقهای نوجوانی! که در دوره نوجوانی عشق اصلا معنا و
مفهومی ندارد و به دلیل یکسری ترشحات هورمونی است که در نوجوانان به وجود می اید1
اصلا حتی اگر دو نفر در دوران نوجوانی عاشق همدیگر باشند دلیل بر این نیست که در جوانی و بزرگسالی
هم عاشق هم باشند!
با تغییر سن معیارهای افراد برای عشق و عاشقی تغییر می کند!
جملاتش را هم با پرسش سوالی از ما به پایان رساند! سوالش این بود
از بین کسی که عاشق باشد بگزارد برود و کسی عاشق شود و از همه چیزش بگزد برای رسیدن به
عشقش کدام را انتخاب میکنی!
همانطور انگشت به دماغ به حرفهای مروارید گوش میدادیم اما همه حواسمان به این بود که چطور دوباره
سوسن را ببینیم!
مروارید چند بار سوالش را تکرار کرد بار اخر داد زد جواب بده دیگه
گفتیم: گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره !
من الان اینقدر گرسنه هستم که نمی فهمم عشق و عاشقی چیست! یک چیزی بود مربوط به دوران
نوجوانیمان حالا چون از دیدین سوسن اینقدر خوشحال شده ام دلیلی نمیشود که دوباره همان احساس های
دوران نوجوانیمان را به هم داشته باشیم!
با شنیدن این جمله قند توی دل مروارید اب شد و گفت: میدونستم پسر عاقلی هستی!
ان شب را تا صبح با یاد و خاطره سوسن سر کردیم!
اصلا خواب به چشممان نمی آمد ! دم دم های صبح تازه به خواب رفته بودیم که باصدای اخ و توخ کردن
سیروس خان برای صاف کردن گلویش از خواب برخاستیم!
روش خاصی هم برای انجام اینکار داشت که مختص به خودش بود!
ابتدا خلط و اخ و توخهایش را توی دهانش جمع میکرد سپس همان را قرقره میکردو با اخ و توخ دوم از دهانش
خارج می نمود! و اول سر صبح حال به هم زنیه زاید و وصفی را برایمان به ارمغان می اورد!
ما هر چه فحش بی تربیتی بلد بودیم توی دلمان نثارش می کردیم!
در محل کار هم تمام فکر و ذکرمان پیش سوسن بود!
نام سوسن را در تمام شبکه های اجتماعی سرچ کردیم تا شاید ردی یا نشانی از وی بیابیم اما هیچ اثری از
او نبود!
در حال خودمان بودیم که مروارید تماس گرفت و گفت: اگر میتوانی کمی زودتر بیا به اتفاق سوسن میخواهیم
به سینما برویم! میخواهم به تو ثابت کنمادمها در گذر زمان تغییر میکنند و قرار نیست چون حتما یکی را در
نوجوانی دوست داشتی الان هم دوست داشته باشی!
همان لحظه کار را تعطیل کردیم و شاد و خندان به سمت منزل حرکت نمودیم!
تمام لباسهایی که مروارید از فرنگ برایمان اورده بود را یکی یکی به تن میکردیم اما هیچ کدامشان به اندازه
لباس سفید بدنمای شاهتوتی شده مان برایمان جذابیت نداشت!
قرار بود ساعت 6 سوسن بیاید ! عقربه ساعت اصلا تکان نمیخورد ما قبل از ساعت یک به منزل امدیم و
هر یک ساعت از این پنج ساعت یک سال برایمان میگذشت!
دقیقا راس ساعت 6 سوسن امد! با دیدن سوسن گل از گلمان شکفت!
به همراه سوسن و مروارید به سمت سینما حرکت کردیم!
تنها چیزی که ازارمان میداد حضور مروارید بود کاش می شد یکجوری قالش بگذاریم خودمان با سوسن دو
نفری مثل دوران نوجوانیمان به سینما برویم!
ان زمان خیلی از وقتها با سوسن یواشکی به سینما میرفتیم!متصدی سینما به جوانانی که با هم به سینما
می امدند یک جور خاصی نگاه میکرد و سری تکان میداد انگار امده ایم چکار کنیم!
هر چند حق هم داشت! توی ان تاریکی سینما هرکس هر کار فرهنگی که دلش میخواست انجام میداد! ان
دوره سینما مکانی بود برای خودش!
البته ما و سوسن با اینکه خیلی صمیمی بودیم اما حد و حدود را رعایت میکردیم!
نهایتش جاهای احساسی فیلم دستهایمان را بهم گره میزدیم!
همین دست در دست هم شدنها به قدری برایمان هنجارشکنی به حساب می امد که همان شب تا
صبح از فکر لمس دستان سوسن دستهایمان بی حس میشد و از دست میرفتیم!
بگذریم
به سینما رسیدیم یکی از روزهای شلوغ سینما بود
مروارید بلیطها را از قبل تهیه کرده بود!
فکری به سرمان زد بلیطها را از مروارید گرفتیم و گفتیم برویم بی تربیتیه فیل بخریم!
خیلی شلوغ بود و مردم صف بسته بودند! به سوسن و مرواری گفتیم شما در این صف بمانید من میروم این
بغل چیس و پفک بخرم!
ارام توی گوش سوسن گفتیم میخوام بپیچونمش!
سوسن که از کودکی همیشه پای ثابت همه کارهای اینگونه ایمان بود سری به نشانه تایید تکان داد!
یک دقیقه ای نگذشت که سوسن با عجله به ما نزدیک شد و گفت پیچوندمش بدو بریم تو سالن سینما
گممون میکنه!
خیلی سال بود سینما نرفته بودیم دیگر سینما ان سالن تاریک چند سال پیش نیست چندتایی چراغ کنم نور
دارد تا مردم کارهای فرهنگی را با هم قاطی نکنند!
کل فیلم ما و سوسن به هم زل زده بودیم با لبخند فقط به هم نگاه میکردیم!
اخرهای فیلم بود که مروارید خیلی عصبانی ظاهر شد!
ما سریع با عصبانیت گفتیم کجایی؟ ما همه جا دنبالت گشتیم! دو ساعت است ما را اینجا کاشته ای؟
مهمان دعوت میکنی و خودت نمی ایی؟
سوسن هم سریعا به مروارید گفت: مروارید جان اصلا این رفتار رو ازت انتظار نداشتم!
(همیشه یادتان باشد توپ را توی زمین حریف بیاندازید!)
طفلک مروارید که از حرفهایمان شرمنده شده بود گفت: بخدا سوسن سرفه کرد گفت دارم خفه میشم
من رفتم واسش اب بیارم تا اومدم گمتون کردم! حق با شماست ببخشید! بلیط هم نداشتم به
زور رام دادن تو! توی شلوغی و تاریکی هم پیدا کردن شما خیلی سخت بود!
بعد از دیدن فیلم نوبت شام رسید!
باز هم با اشاره به سوسن گفتیم بپیچانیمش!
سوسن اینبار هم با لبخندی سرش را به نشانه تایید تکان داد!
در فست فود کنار سینما مستقر شدیم! سوسن به بهانه رفتن به سرویس بهداشتی مروارید را
همراه خودش برد!
بعد از چند ثانیه برگشت و گفت بدو زود باش تا نیومده بریم فست فود اونوری!
باز هم مروارید را پیچاندیم و شاد و خرم به سمت فست فود اونوری حرکت کردیم!
کلی سر میز با سوسن خاطرات گذشته را مرور کردیم و با هم خندیدیم!
سوسن خیلی عاشقانه مات و مبهوت تماشای ما شده بود و ما را نظاره میکرد
گفتیم ولی خوب مرواریدو پیچوندیا خوشم اومد مثل کنه چسبیده بود به ما ولمونم نمیکرد!
چشمان سوسن یهویی گرد شد! گفتیم چه شد غذا توی گلویت پرید؟ که یکباره یک عدد کیف روی سرمان
فرود امد!
مروارید ما را پیدا کرد و خارجکی خارجکی شروع کرد به ناسزا گفتن!
تهشم گفت دیگه دوست ندارم! راهش را گرفت و با چشمانی اشکبار انجا را ترک کرد!
تمام مشتریها ما را نگاه میکردند!
بعد از اینکه مروارید رفت از جایمان برخاستیم و شروع کردیم به کف زدن!
و خطاب به مشتریها گفتیم: شما در مقابل دوربین مخفی قرار گرفتین! و به نقطه ای اشاره کردیم و گفتیم:
براش دست ت بدین!
خیلی ها در حال دست تکان دادن بودند که یهویی یک پیرمرد فضول از وسط جمعیت گفت: اره ارواح عمت!
خودتی مرتیکه! دو تا زن گرفتی حالا داری مردمو اسکول میکنی و شروع کرد به ناسزا گفتن و سایرین نیز
با وی همراه شدند! شانسی که اوردیم درب ورودی دقیقا پشت سرمان بود از همانجا سالن را ترک کردیم!
ولی برای مروارید ناراحت شدیم اما همیشه یادتان باشد یک پایان تلخ از یک تلخی بی پایان بهتر است!
ما که تازه سوسن را یافته بودیم حاضر نبودیم حتی یک لحظه بودن با وی را از دست بدهیم از همین جهت
همراه وی به کافی شاپی در همان سینما رفتیم تا باز هم با هم مرور خاطرات کنیم!
به سوسن گفتیم حاضری در ایران بمانی تا ما در کنار هم سالهای سال در خوبی و خوشی زندگی کنیم!
سوسن پاسخ داد هیچ قصد ماندن نداشتم اما با دیدینت نظرم عوض شد! ان حس زیبای گمشده من در
دوران نوجوانی دوباره بازگشتو همه چیز برایم رنگ وبویی دیگر گرفت!
جمله سوسن تمام نشده بود که اختر سر میزمان ظاهر شد!
اما اختر که بود؟ اختر سابقمان! رقیب عشقی سوسن!
اگر ما سوسن را صدتا دوست داشتیم ! اختر را 120 تا دوست داشتیم!
اختر تقریبا پایه همه چیز بود! همیشه انتخاب بین اختر و سوسن برایمان سخت بود!
هر دویشان هم کاملا شبیه کیت وینسلت!
سوسن شدیدن نسبت به اختر آلرژی داشت یعنی وقتی اختر را میدید از کوره در میرفت! عصبی میشد! قهر
میکرد و هزار الم شنگی دیگر!
البته اختر خیلی بیشتر ما را دوست داشت شاید سر خاله بازی سوسن زن یکی دیگر میشد اما اختر هیچ
وقت در خاله بازی به ما خیانت نمیکرد!
و همیشه هم در دکتر بازی برایمان سنگ تمام میگذاشت!
بعد از دیدن اختر تازه یادمان امد قبل از اینکه سوسن به فرنگ برود سر ماجرای رفتن سینمای ما با اختر با
سوسن دعوایمان شده بود و به همین دلیل سوسن با قهر و بدون خداحافظی با ما از کشور رفت!
اختر وقتی ما را دید با صدای بلند گفت وای خدای من یعنی دارم خواب میبینم!
و فرتی ما را در اغوش گرفت!
ما همینطور هاج و واج مانده بودیم1
سوسن که به شدت از ان دسته ن غیرتی به شمار می امد و به اختر هم الرژی داشت با دیدن این صحنه
سگرمه هایش توی هم رفت و به اختر گفت: تو هنوز دست از این جلف بازیات بر نداشتی؟
اختر گفت: سوسن تویی؟ عزیزم دلم برات تنگ شده بود! چقدر پیر شدی عزیزم!
به سمت سوسن رفت تا او را در اغوش بگیرد اما سوسن از انجام این کار ممانعت به عمل اورد!
اختر به ما گفت: اخرین باری که سینما رفتیم رو یادت میاد؟
نیشمان تا گوشمان باز شد و گفتیم اره اره خیلی خوب بود یادش بخیر چه دورانی داشتیم!
گفتن همین جمله کافی بود تا سوسن از کوره در برود ! از جایش برخاست و در حالی که افروخته بود رو به
ما کرد و گفت: فکر میکردم تو گذر زمان ادم شدی ولی الان فهمیدم نه اصلا هیچ تغییری نکردی! خوب شد
امشب این عجوزه رو اینجا دیدیم تا دوباره گول تو رو نخورم!
گفتیم چه می گویی ما اصلا از ماجرای سینما به بعد اختر را ندیدیم!اما سوسن بدون اینکه به
حرفمان توجه ای کند رفت!
اصلا از رفتن سوسن ناراحت نشدیم! وقتی اختر باشد سوسن کیلویی چند؟
با ایران رادیاتور کی میره تو غار!
بعد از ماجرای سینما رفتن ما با اختر و شلوغی که سوسن راه انداخت در محله غوغایی به پا شد!
پدر اختر سر همین مسئله دست زن و بچه اش را گرفت و رفتند یک شهر دیگر! از ان موقع به بعد ما اصل
ا اختر را ندیدیم
اختر بعد از رفتن سوسن گفت بهتر!
اصلا ازش خوشم نمیاد سر اون ماجرای سینما یادم نرفته چه اشوبی راه انداخت البته
بهتر شد ما از این شهر رفتیم! پدرم یهو کارش گرفت وضعمون از این رو به اون رو شد!
گفتیم: اختر دلم برایت خیلی تنگ شده بود بنشین کمی با هم سخن بگوییم!
گفت خیلی دلم میخواد اما شوهرمو بچه هام تو ماشین منتظرن!
گفتیم : ااااا ازدواج کردی؟
گفت: اره اونم سه بار! دو تا بچه ام دارم! زود باش شمارتو بده دیگه نمیخوام گمت کنم!
ما همینطور هاج و واج مانده بودیم! گفتیم گوشیمو جا گذاشتم شمارمو هم حفظ نیستم!
گفت پس برو اینستاگرام سرچ کن اختر با ط دسته دار! اونجا واسم دایرکت بزار!
انگشتش را بوسید و گذاشت روی گونهمان و رفت!
ما همینطور هاج و واج مانده بودیم!
در عرض چند دقیقه هم مروارید رفت هم سوسن هم اختر!
به سمت منزل حرکت کردیم!
خبری از خاله و فیروز خان و مروارید نبود!
سراغشان را گرفتیم! اعضای خانواده گفتند مروارید با عصبانیت امد همه مان را خارجکی خارجکی به باد
ناسزا گرفت
پدر و مادرش را هم مجبور کرد وسایلشان را جمع کنند و از اینجا بروند!
موقع رفتن هم گفت به تو بگوییم دوست ندارد دیگر هیچ وقت ریختت را ببیند!
اعضای خانواده این را هم از جانب خود اضافه کردند که کلی برای خاله اینا تدارک دیده بودند حالا که رفته اند
هیچ ربطی به سایر اعضای خانواده ندارد و ما باید همه را تمام و کمال پرداخت کنیم!
به اتاق خودمان رفتیم به حرفهای مروارید فکر میکردیم
حق با او بود عشقهای نوجوانی مختص همان دوران است قرار نیست اگر در نوجوانی
عاشق کسی بودیم بعد از یک دوره فاصله طولانی میان طرفین باز هم ان عشق پابرجا باشد!
البته اینها یک مشت حرف مفت بود به خودمان میگفتیم تا کمی ارام شویم و این حرفهایمان جریان
همان گوشت و گربه بود!
اما عشق شاید خیلی نزدیکمان باشد اینقدر نزدیک که نمی توانیم ببینیمش و به راحتی از کنارش رد
می شویم عشق ان است که همیشه در کنارتان باشد و حماییتان کند حتی با کارهای کوچکش!
در همین فکرها بودیم که صدای پیامک گوشی رشته افکارمان را پاره کرد متن پیامک این بود!
ای معنی انتظار یک لحظه بایست
دیوانه شدن بخاطرت کافی نیست!؟
برگرد، نگاهم کن و یک جمله بگو
تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست!؟
بی تو بودن کار من نیست تادلت نرفته برگرد
فرستنده پیامک کسی نبود جز .
ببخشید اگر بد بود تمام سعیمون رو کردیم
لطفا اگر خوندین حتما نظرتون رو بذارید برای ما خیلی ارزشمنده
با تشکر: بچه های باشگاه بدنسازی
سوسن ,هم ,اختر ,مروارید ,یک ,سینما ,اصلا مهم ,مهم نبود ,بعد از ,ما را ,و به


درباره این سایت